تبليغاتX
شعر و داستان

شعر و داستان

اشعار و داستانهاي زيبا و خواندني

ای که روزا رو میخوابی ، از تو مهتاب , آسمونا !
واسه کی داری میتابی ! واسه من یا واسه اونا !

تویه هر قصه یکی هست ، که کتاب میشه به نامش!
یه عده میانو و میرن که بمونه قهرمانش !!!

واسه من یا واسه اونا ! مینویسی قصه ها تو !
کدوم از ما اگه باشیم ، میخرن نوشته هاتو !

میگه حرفاشو با قلبش ، پیر روزگار کشیده !
قلبی که یه عمره باته ! واسه اینو اون تپیده!

ای که میتپی بی وقفه ! تویه کالبد تنه من !
ای که میکوبی به ظرف ! سینه ی من !

ای که روزا رو میخوابی ، از تو مهتاب , آسمونا !
واسه کی داری میتابی ! واسیه من یا واسه اونا !


تویه هر قصه یکی هست ، که کتاب میشه به نامش!
یه عده میانو و میرن که بمونه قهرمانش !!!

واسه من یا واسه اونا ! مینویسی قصه ها تو !
کدوم از ما اگه باشیم ، میخرن نوشته هاتو !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط نيما  | 

تویه یک پنجره بسته میشه حنجره رو وا بکنیم !!!!
باخیالو و عشقه اونا میشه پرواز بکنیم !!
با صدایه خش خشه این تنه تن طلایی !
میشه با خیالشون نفس رو آغاز بکنیم !

با شبایه بی ستاره میشه شب جدا بشه !
میشه با این همه حرفام این سکوت صدا بشه !
این سکوت که معنیه رضایته !
بغض و کینه که همش باعثه این روایته !

باشه ما با هم اونا عشق و آغاز میکنیم !!
تویه این کتابه کهنه شعر و آواز میکنیم !
ولی این ترانه ها حضور خط خط شماست !
تو که اونجا نباشی ! شعر و غزل بی انتهاست !

شما میتونی بری به این نسیم شب زده ؟!
که مثه ترانه هام خط خورده و سر سبده !
با تو شاید دیگه این ته ته ترانه هاست !! بی تو شاید این شروعه ماتمه !!
بی تو زندگی رسیدنه ! تا بگم خیاله من لحظه پر کشیدنه !!

بی تو این ترانه تکراری شده !!! این غزل تمومه ! بسه دیگه رویایی شده !
بهتره بریم به یک جلد جدید ! بهتره مردنو با خود بدونیم ! تا بتونیم شعره تازه بخونیم !!

دیگه بسه ناله و دلتنگی ! بهتره بمیره این سفارت صد رتگی !!
بهتره همیشه باشیم یک رنگ ! تا نمیره این صدای خوشرنگ !
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط نيما  | 

وقتی شب پاشو تو باغها میزاره
نفس گلها می گیره
وقتی تاریکی از آسمون می باره
دل غنچه ها می میره
وقتی ظلمت نفس گلها رو بسته
گل محبوبه شب بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده
که عطرش تا ته باغها رسیده

اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن
همه اطرافشو خار و خس بکارند
اگه دیوار بکشند دور وجودش
اگه تهمت بزنند به تار و پودش
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...

شبها که گلها تو تاریکی نشستن
همه از وحشت شب چشمها رو بستن
تنشون ملرزه از ترس سیاهی
گل محبوبه تو واسشون پناهی
عطر محبوبه ی شب پشت هر دیوار سنگی راه داره ....
گل محبوبه ی شب توی قلب غنچه ها پناه داره...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط نيما  | 

صدای پای آب


در باغ مخفی خود در جستجوی گلی بی عیب هستم
در انتظار بهترین ساعات عمر خود
در باغ مخفی ام
هر چند چون برگی بر زمین می افتم
اما هنوز ایمان دارم
که تو دانه ای را در زمین می کاری
و من رشد آن را به تماشا می نشینم
نمی دانم کجا هستم
و چهره ام کجاست!
می دانم که جایی همین نزدیکی هاست
آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم

اما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هست
آنجا که گلبرگها نمی ریزند
و قلب ها به سنگ بدل نمی شوند
جایی برای متولد شدن
آنجا که نه گل سرخی کنده می شود
و نه عشقی تحقیر!
اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند
آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟
و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم
آیا آن را خواهم دید؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟
بدون آنکه دیده شود
یا من بتوانم آن را ببینم...
مگر آنکه معجزه ای رخ دهد
و دوباره بینا شوم
بعد از این همه گفت و شنود
هنوز ایمان دارم که زنده هستم
هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند
اما آفتاب مرا می بوسد
و در آغوش خود می فشارد
من قوی هستم
و شاید هنوز فرصتی باشد

که دوباره رشد کنم
هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد
قلبی که سنگ نشود
جایی که متولد شوم...
این باغ مخفی من است،

آنجا که گلهای سرخ نمیمیرند
و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط نيما  | 

حکایت


روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 

 


انیس الدوله سوگلی ناصر الدین شاه - اگه این سوگلی اش بوده بقیه دیگه چی بودند

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386  توسط نيما  | 

این جاده به سوی تو نمی آید ... 
این جاده به سوی تو نمی آید گلی در کنار آن نمیروید کجا بروم؟از که بپرسم نشانی نگاه تو را ؟کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟کجابروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی نه مجنون بیابانگرد و نه لیلایی نه یعقوب و نه پیراهنی؟
کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟فقط تو باشی ونه حتی گل سرخی که عطر نفس تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای فقط نگاه تو باشد و راغی که از خورشید روشن تر است
با این پاهای خسته و دستهای بسته به کجا بروم که نه خزانی باشد و نه بهاری و نه سکوتی باشد و نه آوازهای یک قناری ؟
این جاده های وهم آلود نه سیب را می شنا سند و نه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام ؟
نه شب باشد و نه روز نه هوا و نه خلا نه عشق و نه نفرت نه دیو و نه فرشته
این سایه های سرد دنبال تو نیستند این آینه های مغرور تو را نشان نمی دهند این نی های شکسته از تو نمی گویند
کجا بروم تو بگو !کجا بروم که جز تپش های دل تو ردی در زندگیم نباشد ؟کجا بروم کجا بروم که همه آرزوی من جز بندگی تو نباشد ؟؟؟
  
سکوت کن ای یار..که زبانهای عشق خشکیده است..سکوت کن که سلام اشارتیست به آنسوی قصه رفتن..به یاد عشق نیاور که باز دیدن تو..دلیل وسوسه های غریب من باشد... سکوت کن که سلام تو راز عشق مرا درون سینه من باز دفن خواهد کرد..سکوت کن که در این روزهای تنهایی درون چشم منو تو جز شکایت نیست..سکوت کن که نفس ها یخ بسته است..و عشق بار دگر راهی سفر است..مگر چقدر زمان تا سپیده خواهد بود ؟؟ که لرزش تن من در عبور دستان زیبایت محو گردد؟؟ مگر چقدر به امکان وهم شب باقیست؟؟ که باغ سبز نگاهت در آستان ستایش از این وجود مهیا جوانه خواهد داد..مگر چقدر به پایان این گذر باقیست ؟؟ سکوت کن ای یار که نوازشت سرود تلخ ترینست..سرود تلخی صبح که با تولد آن تمام زیبایی این چشم پر گناه تورا به روی پیکر من جاودانه خواهد ساخت..سکوت کن ای یار که سلام اشارتیست به آنسوی قصه رفتن ..وخون نماد غریبانه ایست در رگها..جوابی نیست؟؟ به جز گسستن و یا پیوندی که تا ابد باشد..سکوت کن تا وزش باد شمع ما را در تاریکی مطلق فرو نبرد و برای پروانه اش بسوزد.....
خدایا آمدم بی آنکه بخواهم و مانده ام چون تو می خواهی 
برایم بگو که چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی 
بگو تا بهانه ی خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو نکنم 
خدایا بگو به جرم کدام نفس ناصواب عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا راندی ؟ 
به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟ 
 
من آمدم از دنیای تاریکی ها به دنیای بزرگ آدمهای رنگارنگ .مگر وقتی دستانم را از دستان فرشته هایت
جدا کردی قول ندادی که دلم همواره عاشق می ماند پس چه شد؟ 
من به تو ایمان آوردم به تو و حرفهای آسمانیت حالا بگو بدون رویاهای شیرین چگونه بر بوم دل محبت را
نقاشی کنم؟ 
خدایا خالق قلب پاک شب بوها برایت از اعماق شب سیبی سرخ هدیه می آورم شاید اشکی که بر روی
گونه هایم خشکیده است با دم مهربان تو بر دستان یار بی قرار جای گیرد و دل فراموش نکند که 
عشق همواره هست اما گاهی در رویا جا خوش می کند
 
دلم برات تنگ شده خیلی وقته
لحظه دوری از تو خیلی سخته
نمی دونی چه تلخ بی تو بودن
چه معنی داره بی تو شعر سرودن
دلتنگیام فراوونه
دل دیگه بی تو داغوونه
دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه
هوای چشمام بارونه
هیچ کس جز تو ندارم
که سر رو شونش بذارم
باز مثه ابرای بهار واسش یه دنیا ببارم
سر رو شونش بذارم
به سر هوای تو دارم این جوری داغونم نکن
من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن
زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی
بیا و این آخر عمر بگو همین جا می مونی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386  توسط نيما  | 

شهر هِرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386  توسط نيما  | 


رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386  توسط نيما  | 

خوشا روزی به امیدت نشستن

به چشمانت دخیل عشق بستن
خوشا در زیر باران گریه کردن
و تنها با خدا در هم شکستن
خوشا در آزویت جان سپردن
خوشا از دوریت ارام مردن
خوشا با یاد عشق نازنینت
جهان را با غمش از یاد بردن
خوشا چشمان نازت را ربودن
خوشا هر روز در یاد تو بودن
خوشا دل را به عشقت تکیه دادن
تمام عمر عشقت را ستودن
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386  توسط نيما  | 

يَک روز بر خانه نَشَسته بودم داشتم تخمه نَ ميخوردم يَک دف ديدم تيلفنم زنگ زد گفتم ها کيسته ؟ گفت : ها . .. اييييي..... مديرسايت ياهو بيدم ... گفتم : ها چطوري ... خوبي ؟ در سلامتي کامل به سر ميبري ها ووووووو ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ گفت : ها . اين ياهو مَسينجير 8 قديمي شده . اگه ميشه 9 رو زودتر طراحي کن گفتم : ها باشه .... بعد رفتم پشت کامپيوتر طراحي کردم و از ويلايت خودمان با بلوتوث فرستادمش آمريکا براي بيل گيتس و اون هم فروختش به شرکت ياهو... از اونجا هم يَک تياره اسکورت گريفتم مستقيم اومدم پيش شما ببينم شما خوب هستيد دگر در سلامتي کامل به سر ميبريد هووووووووو؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  توسط نيما  |