تبليغاتX
شعر و داستان

شعر و داستان

اشعار و داستانهاي زيبا و خواندني

صدای پای آب


در باغ مخفی خود در جستجوی گلی بی عیب هستم
در انتظار بهترین ساعات عمر خود
در باغ مخفی ام
هر چند چون برگی بر زمین می افتم
اما هنوز ایمان دارم
که تو دانه ای را در زمین می کاری
و من رشد آن را به تماشا می نشینم
نمی دانم کجا هستم
و چهره ام کجاست!
می دانم که جایی همین نزدیکی هاست
آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم

اما حالا می دانم که پاسخ آن جایی در باغ مخفی پنهان هست
آنجا که گلبرگها نمی ریزند
و قلب ها به سنگ بدل نمی شوند
جایی برای متولد شدن
آنجا که نه گل سرخی کنده می شود
و نه عشقی تحقیر!
اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند
آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت؟
آیا از این امتحان سر بلند خواهم گذشت؟
و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم
آیا آن را خواهم دید؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت؟
بدون آنکه دیده شود
یا من بتوانم آن را ببینم...
مگر آنکه معجزه ای رخ دهد
و دوباره بینا شوم
بعد از این همه گفت و شنود
هنوز ایمان دارم که زنده هستم
هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند
اما آفتاب مرا می بوسد
و در آغوش خود می فشارد
من قوی هستم
و شاید هنوز فرصتی باشد

که دوباره رشد کنم
هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد
قلبی که سنگ نشود
جایی که متولد شوم...
این باغ مخفی من است،

آنجا که گلهای سرخ نمیمیرند
و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط نيما  | 


رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386  توسط نيما  |